ما چطور تنها می‌شیم؟

اینکه احساس‌کنیم توو رابطه‌مون درک می‌شیم، شاید یکی از بزرگترین نعمت‌هایی باشه که توو زندگی وجودداره، توو هر سن و سالی که باشیم و هر جای زندگی که باشیم. بدون این احساس، بدون درک شدن، ما تنها می‌شیم، حتی اگه توو رابطه باشیم، حتی اگه بین پنجاه‌نفر آدم باشیم. وقتی احساس می‌کنیم که درک‌نمی‌شیم، تنهایی از در واردمیشه، یه تنهایی خیلی تلخ، یه تنهایی خیلی بزرگ. خیلی‌ها صبح تا شب با دیگرونن، با دوستاشون با خونواده با همکارا ولی تنهان، خیلی‌هم تنهان، چون اگه آدم دور و برش کسی نباشه، میگیم ایرادی نداره که کسی قدرمونو نمی‌دونه، ولی وقتی دور و برت آدم هست و از نظر دیگرون تنها نیستی، این خیلی بدتره، حتی نمیتونی به دیگرون بفهمونی که چقدر تنهایی و این تنهایی چقدر عمیقه و به کجاهای وجود آدم آسیب میزنه، آسیب‌هایی که نمیشه به راحتی درستشون کرد. بدتر از این هم موقعیه که بخاطر این تنهایی، میگذاریم کسی یا کسانی بیان و بهمون نزدیک‌بشن و ته دلمون امید داریم که بالاخره فهمیده‌شیم، اما وقتی دوباره فهمیده نمی‌شیم، ده برابر بیشتر از قبل ناامیدتر و تنهاتر می‌شیم و تقصیر کسی نیست این چون امید بستن چیز انسانی‌یه چون آدمیزاد اینطوریه که وقتی زندگیش و بودنش فهمیده‌نشه، فکرمیکنه زندگیش بی‌ارزشه و ارزش زندگی‌کردن نداره.

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *