علت و رنجش

یکی ابلهی ریگ در کفش داشت

چو درمانده شد دست بر سر گذاشت

که نفرین بر آنکس که این کفش دوخت

که مغزم بکوبید و پایم بسوخت

بسی ناسزا گفت بر کفشدوز

سخن را نسنجیده از درد و سوز

ز جائیکه رنجیده باشد کسی

سخنها نسنجیده گوید بسی

کسی گفتش ای خسته از پای خویش

زمانی بیاسای در جای خویش

تو از ریگ کفش خود آزرده‌ای

به جای دگر ظنّ بد برده‌ای

ببین علت درد و رنجت کجاست؟

چو علت ندانی شکایت خطاست

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *